در ادامه، به نکات مهم و قابل توجه درباره بهمن 1392 اشاره خواهیم کرد.
دی رفت و بهمن اومد.. وسط زمستون... تولد اسی و یگانه...
اسی زنگ زده بود می بیان کرد بیا با امیرحسین حرف بزن!
می بیان داد ... ولش کن حوصلشو ندارم ... سرما خوردم ... این دفعه سومه که سرما خوردم!
دیروز تولد یکی از دوستام بود ... جمعه من و دوستم رفتیم ساوه! خونه خاله دوستم...
دوستم میخواد بره اونجا زندگی کنه ... کاش میرفت یه شهر دیگه ... ساوه رو دوست ندارم!
اگه بره نمیرم بهش سر بزنم... دیشب فیلم "افسانه زورو" رو دیدم قشنگ بود" کاترین زتا جونز" و
"آنتونیو باندراس" تو این فیلم بازی کرده بودن که بازی هردوشونو دوست دارم ... بچه هه هم قشنگ
بازی می کرد... گلو دردم تبدیل شده به سرفه و سرفه های زیاد اعصابمو خورد می کنه!
امروز سه تا از کارشناسای اداره مون اومده بودن بازدید و یه عالمه کار برام درست کردند که باید
انجام بدم ... آپارتمان هنوز تو هواست و معلوم نیست چی شده یا چی میشه!

سه شنبه هفته پیش رفتیم خونه یکی از دوستان، سه نفر بودیم بازی کردیم و یکی باخت
قرار شد یا اعتراف بکنه یا اینکه قلقلکش بدیم، قبول کرد اعتراف کنه به شرطی که هر سه مون
یه اعتراف بزرگ بکنیم یه رازی رو بگیم که بقیه نمی دونن منم اظهار داشتم که سه تا داداش داشتم!!
شوهر دوستم اومد خونه و اعترافات اونا موند برای یه وقت دیگه!
دلم میخواد تو خونه خودم زندگی کنم من و شکیبا باشیم هیچکس دیگه نباشه!
دلم میخواد ... کاشکی این اتفاق زودتر بیفته... مگه چقدر دیگه از عمر من باقیمونده؟!
خدایا تو صدای آدما رو میشنوی؟! تو از اینکه ببینی یه بنده ... ولش کن دیگه حوصله اعتراض و شکایت
هم ندارم ... این یعنی اینکه امیدم رو به تو از دست دادم و این خیلی بده ... خیلی بده ...
من فقط یه جای آروم میخوام واسه ادامه این زندگی ... یه جایی که مال خودم باشه ..
اما انگاری این خواسته زیادی است ... گاهی به این فکر می کنم که با یه ازدواج دروغی و الکی
از این خونه برم و دیگه برنگردم ... اما این کار ناجوانمردیست ... نمی دونم راه حل درست چیه و کجاست؟
نمی دونم خدا چرا داره اذیتم می کنه ... نمی دونم و این ندونستن ها بیشتر آزارم میده...
تمام اطلاعات بر اساس گزارشهای منتشر شده در زمان نگارش این مطلب تهیه شده است.
این موضوع در روزهای اخیر مورد توجه رسانهها و مخاطبان قرار گرفته است.
در صورت انتشار اطلاعات جدید، این گزارش نیز بروزرسانی خواهد شد.
برچسب:
نویسنده: مینا حیدری